با پالتوی مشکی بلندی بر تن و ویلن قهوه ای کهنه ای در دست ،ایستاده بود زیر چراغ برق و آهنگی شاد برای شب کریسمس می نواخت ...
باد می وزید و مرد یقه پالتو را تا زیر گوش هایش بالا داده و سرش انگار در آن فرو رفته بود .
برف ریزی می بارید و همه جا لایه نازک و سفیدی نشسته بود . آخرین عابران دقایقی پیش با عجله از کنارش گذشته بودند و گاهی سکه ای جلوی پایش انداخته و با بسته های خرید و جعبه های کادوئی که به خانه می بردند دور شده بودند ...
* * *
زن جلوی آینه رفت و با دقت خود را بر انداز کرد .نگاهی به ساعت انداخت و به کنار پنجره آمد .ویلن زن دوره گرد را دید که صدای دور و خفه ای از ویلنش به گوش می رسید
خیابان کم کم از آخرین عابران خالی می شد و برف سمج تر از همیشه می بارید تا یک شب کریسمس برفی را در خاطره ها ثبت کند .
برگشت روی مبل راحتی لم داد و نگاهش را به قاب عکس مرد جوانی دوخت که شاخه گل سرخی کنارش گذاشته بود . مرد لبخندی محو روی صورتش یخ زده بود و نگاهش خیره بود به دور . به یک نقطه تهی .
نگاهی به ساعت انداخت . بلند شد و به طرف در رفت .همانجا که درختچه کریسمسی گذاشته بود . از چشمی به بیرون خیره شد .راه پله خالی تر و دراز تر از همیشه به چشم می آمد . روی صندلی نشست . صدای دور و خفه ویلن با تیک تاک ساعت و سکوت اتاق در هم آمیخته و آزارش می دادند ،که پژواک قدم های مردانه ای را شنید که روی پله ها بالا می آمد..تپش قلبش تند شد .جلوی آینه رفت و خودش را مرتب کرد و هنوز به سمت در نرفته بود که فدم ها از راهرو گذشتند و آرام دور شدند .
* * *
پشت پنجره برف با دانه های درشت پائین می آمد .زن نشسته بود روی صندلی و نگاهش خیره بود به جلو ، به قاب عکس مرد و گل سرخ کنارش . تپش قلبش قطع شده بود و حسی سرد و یاس آلود در تمام تنش ریشه می دواند .
صدای بم و مردانه ای در سرش مدام می پیجید که دقیقه ای پیش پشت تلفن شنیده بود :
- منو ببخش ... دیگه نمی تونم ادامه بدم ...
وزن هیچ نگفته بود و آنقدر صدای خش خش نفس هایش را شنیده بود تا بوق اشغال گوش هایش را پر کند ...
بلند شد. کنار قاب عکس آمد . بی اراده خم شد و گل سرخ را برداشت و آرام به کنار پنجره رفت . گل را جلوی بینی اش گرفت و نفس عمیق و آرامی کشید . یک جور عدم تعلق به همه چیز و همه جا در خود احساس می کرد . پنجره را باز کرد . سرما بی درنگ گرمای اتاق را با اشتها بلعید و در خود فرو داد و زن گل را پرت کرد و چفت پنجره را محکم بست .
* * *
برف بند آمده بود . ابرها کنار می رفتند تا قرص ماه سرد ترین شب سال را تما شا کند . مرد ویلنش را جمع کرده و هنوز چند قدمی بر نداشته بود که شاخه گل سرخی جلوی پاهایش افتاد .
خم شد .گل را برداشت و بوئید . به بالا خیره شد و زن جوانی را به خاطر آورد که ساعتی پیش مدام کنار پنجره می آمد و به او خیره می شد .
حس غریبی تمام تنش را داغ کرد . قلبش به تندی زد و اطمینان پیدا کرد که آن زن مجذوب صدای ویلنش ویا اصلا شاید دلباخته خود او شده بود که حالا چند شبی بود رو به روی پنجره اش زیر این چراغ برق می آمد و ساز می زد .
یک بار دیگر گل را بوئید . گرم شده بود و شادی مضاعفی در خود احساس می کرد .دوباره ویلن را برداشت وبا احساس تمام شروع به نواختن کرد...
* * *
در اتاق ، زن روی صندلی خم شده و سر بین دست هایش گذاشته بود و مو های صاف و طلایی مثل آبشار سرازیر شده بودند تا روی صورتش را بپوشانند . آتش بخاری آرام می سوخت و صدای ویلن خفه ای از دور به گوش می رسید که با سکوت خانه وتیک تاک ساعت درهم آمیخته بود .